خیلی چاکریم جناب اخوان

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است ...

برای ابگوشت فقط نان کم داریم

آبگوشت غذای خوشمزه ایست

اگر این  همسایه کمی سیب زمینی و پیاز به ما بدهد ، کمی نخود و لوبیا و ادویه هم از آن یکی همسایه خواهیم گرفت .... کمی هم گوشت از همسایه پولدارمان قرض خواهیم کرد .

قابلمه مسی را هم خدا خواهد رساند .

فقط حیف که در خانه نان نداریم .........

برای پیر محمد احمد آبادی .........

دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟

گرد آمد و … سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای

و آن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را

و آن حنیف نامدار، نیامد

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت

و آن کرده ها، به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیب

ای باغبان بهار نیامد

بشکفت پس شکوفه و پژمرد

اما، گلی ، به بار نیامد

خوشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کزبندت ایچ عار نیاید

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگتاه نجیبت

جز ابر ز هر بار نیامد

یکی از آن قوافل بر پا…

…ران گهر نثار ، نیامد

ای نادر نوادر ایام

کت فرو بخت، یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزار، نیامد

افسوس ، کان سفاین حری

زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو درداک

چون هیچ ،در شمار نیامد

و ز سفله یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت که غمان چند

آمد، ور آشکار نیامد

چندان که غم بجای تو بارید

باران به کو همسار نیامد ….


اخوان جان ثالث

كريسمس تمام مسلمين جهان مبارك .

مردم خوشحال و خندان به هم ديگه ميرسن و كريسمس رو تبريك ميگن ، نمي دونم شايد كريسمس تبريك گفتن كار با كلاسيه . گاهي فكر ميكنم مردم چي رو به كي دارن تبريك ميگن ؟؟ يك نفر از دوستام هست خيلي آدم باحاليه ، از تولد شاه نعمت الله ولي رو به ملت تبريك ميگه تا ختنه  امام زاده ها و كريسمس . ديگه بماند كه تازگي ها البته نه خيلي تازه ،  ولنتاين و هالووين و چند تا از قصه هاي جديد هم به كارهاي مردم اضافه شده .آخه برادر من ، خواهر من ،بي خيال . اينا به منو تو چه ربطي داره ؟ كلاه ما پس معركه گم شده.

مترسک

آی مترسک ، بی خود سالها از تو ترسیدیم . جامه از تن بر کن تا همه بدانند تو یک صلیب چوبی کهنه بیش نیستی

پسر خاله استيو عزيزم

كلا" ملت ما ملت جو گيري هستن


آخه به تو چه استيو جابز مرد !! مگر پسر خاله ات بود كه اين جور سر و صدا و ناله راه انداختي عمو جان ؟

يارو پولش اندازه يك كشور بود و داشتن يكي از محصولات شركتش آرزوي نود و پنج درصد همين امت جو گير .

آقا بعله مرد خوبي بود ، به فقرا هم كمك مي كرد ، به پيشرفت تكنولوژي هم كمك كرد . من هم به طور كلي آدم حسودي هستم به پولش و موفقيتش حسوديم ميشه ( اين رو گفتم كه بدونيد )

مرد كه مرد فداي سرم كه مرد .

ديگه غكس پرو فايل فيس بوك عوض كردن و سيب كخ خورده ووو بي خيال بابا !!

خدا بيا مرز بابا بزرگ راست ميگفت دو تا چيز دو دنيا خيلي سر و صدا داره  ك..ن دادن فقير و مردن پولدار و بر عكسش هم كه خوب معلوله اصلا" صداش در نمياد ..

دم همه ديوونه هاي تيمارستان ابن

سيناي مشهد گرم .....

ته مانده فنجان قهوه ي روي ميز، خبر از اتفاقي شوم مي دهد


اي كاش چاي خورده بودم ...

گورش را بزرگتر بگيريد ...... آرزوهاي


زيادي داشت

ديگر نقاش ها هم جرئت فرياد
ژكشيدن

ندارند و مردمان اين شهر چه ماهرانه

درد مي كشند

آقا معلم مي گفت وقت طلاست .... نمي دانست اوقات بي تو بودن برايم

مفت هم نمي ارزد .

شما كه غريبه نيستين ، بچه كه بوديم مي رفتيم مهموني ، وقتي
برامون ميوه مي آوردن اگر توي ديس موز بود .مامانمون مي گفت
موز بر ندارين ميگن اينا موز نخورده ان ... هنوز هم وقتي ميريم
مهموني مي ترسم موز بردارم .

در راه آمدنت سر از پا گم كرده ام ،
دوستت دارم اما ، نيا !!!

نمي خواهم كسي تو را با يك بي سر و پا ببيند .....

اگر شعر هايم مشتري داشت ، پولش

را به ژان والژان مي بخشيدم

تا ميان بينوايان نان قسمت كند .

به سلامتي


به سلامتي الك دو لك

به سلامتي هفت سنگ ، خر پليس ، اسپ هوا ، كاشي بازي ،

پوست آدامس و كارت باري ، تيله و تير كمون و شيشه همسايه ،

توپ فوتبال دو لايه

به سلامتي آتاري كه يك سال براش گريه كردم

به سلامتي بچه غورباغه ها و توله سگ هاي كال خيام

به سلامتي كوچه مون كه خاكي بود

به سلامتي اون بچه محل هائي معتاد شدن

به سلامتي اون بچه محل هائي دكتر و مهندس شدن

به سلامتي شهريور و امتحان هاي تجديدي

به سلامتي مو هاي سفيدي كه داره توي شقيقه هام در مياد


مهر و آرزو

خدايا مرا به مهر ماه بيست و چند سال پيش بازگردان.
قول مي دهم ديگر چيز هاي عجيب و غريب از تو نخواهم ، ديگر تو را شرمنده نا تواني ات نمي كنم
ديگر مداد رنگي بيست و چهار رنگ نمي خواهم ، همان شش رنگ هاي نيمه قد ، كه تمامش در يك جيب گم مي شد بس است.
حالا فهميده ام كه دفتر هاي فانتزي سوسول بازي ست ، همان دفتر هاي كاهي را دوست دارم كه ورق به ورق خط كشي مي كردم
اصلا"‌شلوار نو چه معني دارد ؟‌ تو كه با بخشندگي فراوان برايمان وصله سر زانو مي فرستادي !! ممنونم
مرا برگردان ! قول مي دهم به گربه ها بيش از دو سنگ نزنم ،
بيا قول بده براي خريدن مداد فشاري ، ديگر فكر دزدي از جيب پدر را به سرم نياندازي
من هم چون به تجربه مي دانم از توانائي تو خارج است ، ديگر آتاري نمي خواهم .

خوش به حال من و تو ،‌روزگاري عاشق شديم كه فيس بوك نبود
يادت هست ؟

نامه را به دستت مي دادم و تو فردا با لبخندي پست مرا لايك

ميكردي !!

و اگر نمي خنديدي واي بر من و غم عالم تا تو ، فردا ، شايد ، لبخند

دوستت دارم را روي ديوار مي نوشتم ، روي ديوار روبروي پنجره
اطاق تو

پاي همان ديوار بود كه از پدرت ،آن مهربان مير غضب سيلي
خوردم

دوستت دارم هاي واقعي روي ديوارهاي حقيقي و آجري ، سيلي خوردن هم بوي درد داشت ....
من و تو از پاترول كميته مي ترسيديم نه از ارتش سايبري
قهر كه مي كرديم ، باز هم جراغ اطاق ات را روشن مي گذاشتي
نه مثل امروزي ها ، عشاق فيس بوكي چراغ خاموش ...........

هنر نزد ايرانين است و بس ....

هنر نزد ايرانيان است و بس .... زرشك بابا . به اين ميگن توهم ادبي تاريخي .
اي كاش هنر نداشتيم ، تمدن نداشتيم ، تاريخ نداشتيم ، نفت ، كورش، زرتشت ،نداشتيم . اون وقت هي دچار انگولك تاريخي نمي شديم . از اول دنيا هر كس و ناكسي كه از دور و بر اين مملكت رد شد انگشتمون كرد .

فرمان دادم  درهاي دستشوئي هاي عمومي شهرها را هر روز از داخل رنگ تازه بزنند ، تا جوانان اين مرز و بوم فضاي كافي براي شعار نويسي و عقده گشائي هاي جنسي داشته باشند.**** باشد كه آيندگان از ما به نيكي ياد كنند.

آرزوي گربه بودن بر جوانان عار نيست ...

اي كاش من و تو به جاي اشرف مخلوقات گربه بوديم ...ديگه نه تو از طرح حجاب مي ترسيدي نه من از الگوي مو و تيشرت...تازه مي تونستيم آزادانه تو شلوغ ترين خيابون شهر با سر و صدا جفت گيري كنيم ..( خدايا عظمتت رو شكر هيچ وقت فكر مي كردي اين برگ آس كه رو كردي (آدم ) كه وقتي خلقش كردي به خودت تبريك گفتي آرزو كنه گربه باشه ؟؟؟

پائيز پدر سالار


پائيز پدر سالار







 با خواندن صد سال تنهائي با اعجاز قلم مردي به نام ماركز آشنا شدم و با خواندن پائيز پدر سالار  ايمانم قوي تر شد .
پائيز پدر سالار  رماني ست بي رحمانه زيبا و اثري كه  به موازات صد سال تنهائي جزو صد كتاب برتر تاريخ ادبيات دنيا .
كتاب در سبك رئاليسم جادوئي و پست مدرن نوشته شده و مربوط به يكي از حاكمان خيالي سرزميني خيالي در حوزه درياي كارائيب است ، ولي در واقع شرح حال تمام حاكمان و محكومان ديكتاتوري هاي تمام دنيا .
و مردماني كه گمان ميكنند  دنيا چنين بوده ، هست  ، و خواهد بود .
ژنرال داستان فردي ست كه كسي تاريخ تولد و به حكومت رسيدن او را نمي داند ولي تمام مردم باور دارند كه او هرگز نخواهد مرد .( شايع شده كسي خبر مرگ او را به وزراي دولت داده و موجب شده است آنان با وحشت به يكديگر بنگرند و از يكديگر بپرسند :‌ خوب ، حالا چه كسي بايد برود و اين خبر را به ژنرال بدهد ؟‌)
خواننده به راحتي با داستان ارتباط بر قرار كرده و پس از خواندن بخش هاي اوليه داستان جدا شدن از كتاب برايش دشوار مي شود .
شما اگر در كشوري ديكتاتوري زندگي نميكنيد  ،‌با خواندن پائيز پدر سالار به راحتي  با دنياي اين گونه حكومت ها آشنا مي شويد . طريقه ي شهيد سازي ، روند مقدس سازي و دور ريختن اموال عمومي و باج دادن به كشور هاي بيگانه براي  حفظ حكومت .
در قستي از داستان پس از مرگ مادر ژنرال ( خود نيز پدرش را درست نمي شناخت و تنها مي دانست از مادرش به دنيا آمده است .)‌ بنديسيون آلوردو ، كه نمي داند فرزندش محصول كدام يك از فراريان است چون شب تاريك بوده است ، مي بينيم كه ژنرال از مادرش يك قديسه ميسازد و خودش نيز به قديسه اي كه خود از يك فاحشه ساخته ايمان مي آورد .و جالب آنجا كه هر روز مردم به پيشگاه كشيشي كه براي ثبت و ضبط معجزات مادر ژنرال  از طرف واتيكان آمده است  مي روند و از معجزات او مي گويند ، زني كه پرندگان را رنگ مي كرد و مي فروخت .( مراحل ابتدائي فرآيند مقدس سازي بنديسون آلواردو ، انجام شد و جسد فاسد نشده او را در صحن كليساي  جامع گذاشتند . در همه محرابهاي كوچك و بزرگ  سرودهائي به منظور ستايش خداوند به دليل خلقت مادر وطن خوانده شد )‌ (‌كساني كه در بر سر ميزهاي قمار و رولت ثروت هنگفتي به دست آورده بودند ، سوگند خوردند كه شماره هاي برنده را در خواب از بنديسيون الواردو پرسيده اند )
ژنرال در آخرین روز های زندگی اش چیز های زیادی را کشف می کند. زمانی که تنها تر و پیر تر و خسته تر از همیشه است. او در می یابد که: آنچه همواره آرزو داشته همبستر شدن با زنان نبوده، بلکه عشق بوده است... مرگ در زمانی روی داد که کمتر از همیشه انتظارش را داشت و می خواست. یعنی زمانی که تازه دریافته بود انسان زندگی نمی کند بلکه عمرش را به انتها می رساند... تازه تصمیم گرفته بود گذشته ی نفرت انگیز خود را جبران کند...
.........
.......
ژنرال مي آيد !
مي آيد !
ژنرال محبوب ،
ژنرال دوست داشتني !
مي آيد !
از دهانش مدفوع ،
و از مقعدش ،
قانون مي ريزد
.شخصيت داستان بسيار به ژنرال فرانكو نزديك است و البته كتاب نيز به مدت هفت سال و در اسپانيا نوشته شده است .
.
پائيز پدر سالار  يا ( خزان پيشوا ) كتابي ست كه بايد و بايد خواند و بايد خواند ...............
(‌دوره غير قابل شمارش جاودانگيها به پايان رسيد )‌

قمار باز




هشدار : مطالب زير ممكن است داستان يا بخشي از داستان را لو بدهد .




قمار باز
خنك آن قمار بازي كه باخت آنچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگري
فرداي آن روز تا آخرين شاهي پول خود را باخته بود . وقوع اين امر حتمي بود ، مردمي مثل او كه در اين راه مي افتند مثل سورتمه اي كه در سرازيري برف دار افتاده باشند هر دقيقه سريع تر در آن مي غلتند ....................
خانم بيچاره را به مهمان خانه آورديم .آب خواست كه بنوشد ، يك صليب بزرگ بر خود كشيد و توي رختخواب رفت . پيدا بود كه خيلي زياد خسته شده بود . چون فورا" به خواب رفت كه الهي خداوند روياهاي شيرين به خواب او بفرستد .
........................
در حالي كه از قمار خانه بيرون مي آمدم ، حس كردم كه يك فلورين در جيب كوچكم تكان مي خورد ، به خودم گفتم با آن مي توانم شام بخورم  ولي پس از اينكه صد قدم رفتم تغيير راي دادم و راهم را برگرداندم . و همان فلورين را روي مانك گذاشتم  .
......................................................................
قمار باز  داستان جوان عاشقي  به نام الكسي ايوانوويچ است كه دلباخته دختر خوانده ژنرالي ست ورشكسته .الكسي با توجه به عشقش به پولينا ( دختر ژنرال ) زماني كه در قمار پول و طلاي هنگفتي برنده مي شود با زني ديگر كه از قضا معشوقه ي ژنرال است به پاريس مي گريزد تا زندگي بسيار كوتاه ولي عياني را تجربه كند .
داستان با الكسي ايوانوويچ و شخصيت هاي حاشيه شروع شده و با رسيدن مادربزگ پيري كه همه انتظار مرگ او را مي كشند تا ارث اورا تصاحب كنند به اوج مي رسد .
مادر بزرگي كه ناگهان به قمار علاقه مي شود و پس از چند برد هنگفت ، بخش اعظم ثروت خويش را در قمار مي بازد .
به نظر من  شاهكار داستان در چند سطر آخر كتاب است . الكسي كه تمام دارائي خود را در قمار باخته است ، پس از خروج از قمار خانه وجود يك فلورين را در جيب خود حس ميكند . ابتدا تصميم مي گيرد با  آخرين دارائي خود شام بخورد  ولي تصميمش عوض شده و همان آخري دارائي اش را به قمار مي گذارد.
و در آخرين خط  كتاب مي خوانيم ( فردا ، فردا همه ي اين ها پايان خواهد يافت .

 قمار باز داستان زنان و مرداني است كه سرنوشت را  به دست تاق و جفت هاي قمار مي سپارند و هميشه در آرزوي فردايند . فردائي كه روز برد باشد، اما  اين فردا هميشه موكول به فردا مي شود . قمار باز داستان  من و ماي هميشه بازنده ست .  گفته مي شود داستايوسكي قمار باز را به علت بدهي به ناشر با سرعت و عجله نوشته است كه در چند قسمت از كتاب مي شود متوجه اين مطلب شد . قمار باز با ترجمه معمولي جلال آل احمد و ترجمه ي بهتري از صالح حسيني  در بازار كتاب ايران موجود .
قمار باز شايد  به اندازه ي جنايت و مكافات ، برادران كارامازوف يا ابله قابل توجه  نباشد . ولي بدون شك از اثار به ياد ماندني اين نويسنده روس است .
 

آدم فروش

براي همكلاس سالهاي دورم  كه ديريست آدم مي فروشد


اين كيست ؟

گرگي محتضر   زخميش بر گردن

با زخمه هاي دمبدم كاه نفسهايش

افسانه هاي نوبت خود را

در ساز اين ميرنده تن غمناك مي نالد .

وين كيست ؟ كفتاري ز گودال آمده بيرون

سرشار و سير از لاشهء مدفون

بي اعتنا با من نگاهش            پوز خود بر خاك مي مالد 

............................

شنيده ام تازگي ها حيوان عاليمقامي شده اي . به بركت بازار خوب فروش آدمها . راستي آدمي را به چه مقياس مي فروشي؟  دانه اي ؟   كيلوئي ؟ يا ميشماري يك دشمن دو دشمن و..... دشمنيت از چه راست ؟

پدر بزرگت پدر و عموهايت  و پدرت تو و برادرانت را  راءسي مي شمردند يا قلاده اي ؟؟

مهم نيست  مي دانم  فهم كلمه ي انسانيت بايد به طرز وحشتناكي برايت مشكل باشد .

آيا تا به حال با وجدان فقيرت دست به گريبان بوده اي ؟

يا به قيمت انسانها فكر كرده اي ؟ ميدانم از قدر قيمت هيچ نميفهمي .

اي كاش دوئل منسوخ نشده بود . آنوقت مي توانستم تو را به نبردي برابر براي شرافتي كه نداري دعوت كنم .

اشكال كار اينجاست كه من تو را از سالها پيش مي شناسم

بايد خوب يادت باشد  تو همان موقع هم مي فروختي .

فراموش كه نكرده اي ؟؟؟

زنگهاي تفرح و ورزش  در دستشوئي مدرسه  دنبه ي گرم به دندان گرگان تازه بالغ مي دادي

ته كلاسي ها مشتري دائم بازاز بورس تو بودند .

اي كاش اندكي مرد بودي تا با تو مردانه سخن ميگفتم

سهم تو از مردانگي تنها همان دمي ست كه از جلويت روئيده است...

در اين  لحظه هاي كوچك چه قدر احساس بزرگي ميكني  پهلوان پنبه اي ...

مي ترسم آنچه جانت از آن لبريز است محيط را آلوده كند  اي مرده ي جنبان .

شك دارم كه تو از نسل من باشي 

شك دارم تو هم  متولد دهه ي شصت باشي

نسل من با هم متحد است  با هم مي ايستند با هم رنج مي برند و با هم مهربانند.

نه   تو   از نسل ديگري مي آئيي  تو از نسل هابيل و قابيلي كه هنوز نمي دانم كدام يك ديگري را كشت ؟

هرچه باشد برادر كشي مدرن را پيش گرفته اي .

به من بگو كيفيت نان را مي پسندي يا كمييت ؟

شك ندارم تعدادش برايت مهمتر است

حال تفاوتي نمي كند نان در چه مي زني و كوفت مي كني .

كتاب قيافه شناسي  گال ( پزشك آلماني )را مي خواندم. حال  ميبينم  تو به شدت بايد شكل  يهودا خائن باشي .

( يار به دنيا مفروش  كه بسي سود نكرد                                    آنكه يوسف به زر ناصره بفروخته بود )

لعنت خدا بر تو  روزي خواهي فهميد يك مشت من چه مزه اي دارد.

به راستي زير آسمان دو تا   كفتار  مثل تو نمي توان  پيدا كرد .

براي به جائي رسيدن نبايد كه حتما" دروغ بگوئي   كمر خم كني  روي زمين بخزي  چاپلوسي كني و بدتر از همه آدم بفروشي ...........

مي تواني مانند ديگر  *انسانها *( مرا ببخش كه از كلمه اي استفاده ميكنم كه براي تو نا مفهوم است ) كار و تلاش پيشه كني .

تا به حال از غرقاب روح چيزي شنيده اي ؟ از عرق ريزان روح چطور ؟

من ساده لوح را باش با كه  از چه مي گويم .!!!!....قسم مي خورم تو حاضري حتي استخوانهاي پدرت را  هم بفروشي .

هميشه به هر چيز كه نمي توانم دركش كنم احترام مي گذارم

 تو را نمي توانم درك كنم ولي به هيچ وجه احترام برايت قائل نيستم .

مادرم به من در تمام زندگي مهر  آموخته است  بخشش و گذشت

از مادرم و تمام تعاليمش شرمنده ام زيرا هيچ يك از آموزه هايش  در برابر تو كار گر نيست .

ببين اي همكلاسي  از تو بدم نمي آيد .... ........ متنفرم

نكته اي اينجا هست و آن  اينكه تو با پيروري از طبيعتت آدم مي فروشي و من بر خلاف طبيعتم  از يك شبهه انسان متنفرم .

به نظر من تو براي خودت هم ناباب و مضري .... آخر هرچه باشد شبيه انسانها بر دو پا راه مي روي ......

هر وقت تو را ميبينم با تمام قدرت عضلات دهانم و مشتم را تحت انظباط در مي آورم تا تف و مشت بر صورتت نكوبم .

كفتار هميشه كفتار مي ماند و تو هميشه يك كفتار بوده اي .

نمي خواهم نقش ناصحان را بازي كنم  چون اينها نصيحت نيست

نفرين نامه است

اينقدر هم تقوا ندارم كه تو را ببخشم 

آخر  اي خر تو مرا هم فروختي ....يادت كه نرفته است ؟؟؟؟

راستي قيمت من چند بود ؟ ؟ ؟

اميدوارم در دنيا به عذاب بي سايگي گرفتار شوي .... آري فكر ميكنم نداشتن سايه عذاب خوبي باشد .

با مسرت خاطر از تنفرم سخن مي گويم  بي دلهره از اين تفاءل وحشتناك .

قسم به هرچه در زمين و آسمان مقدس است تو برايم چندش آور ترين مخلوق خدائي .

شايد تو مخلوق ساعات پاياني خلقت و از سر بي حوصلگي باشي . يا محصول گل بازي شيطانكها  . نمي دانم هرچه هستي كريح المنظر و عنكر الاصواتي .

تو را با وجدان كثيفت تنها مي گذارم و خواننده اين متن را با هرچه در باره من مي انديشد .

خواننده را تنها مي گذارم تا فكر كند من انسان كينه نوزي هستم  .

اي كاش همه تو را مي شناختند آنوقت قضاوت كمي برايشان راحت تر مي شد ..


خزعبل مطلق

من از صحبت كردن با بزرگتر هايم كه در يك  حد سني معيني قرار دارند وحشت دارم  . چون خاطرات تمامشان در يك چهار چوب قرار دارد

( سيگار ونستون  چهار خط  2 قران  يك بطر مشروب و يك سير پسته 5 قران ... قيمت گوشت فلان تومان بود و.....)

حتي دروغ هايشان هم مثل يكديگر است. با اين توپ سالهاست  است كه شليك مي كنند

گوئي تاريخ قسمتي از تكرار نا پذيريش را به آنها داده است . با اينها نمي تواني از دست خاطرات فرسوده در امان باشي

چنان ديروز و امروز  را كنار هم مي گذارند كه گوئي مسابقه ي مقايسه است

مردمان اين سن و سال هميشه مغلوب خاطراتند

بعضي هايشان چون پلنگ يا چون قوچي كه ناگهان مي فهمد مدتيست كه تير خورده است هنوز مات و مبهوتند .

و خاطراتشان گاهي بوئي خاص را در فضا پخش مي كند . پدر بزرگ گاهي هنگام تعريف خاطرات قيافه اي چنان جدي به خود مي گيرد كه فقط كودكان مي توانند داشته باشند .

پدر جان چرا اصرار داري به گذشته جاودانگي عطا كني  ...

پدر بزرگ گاهي خاطراتي را تعريف مي كند و بعد  عاقل اندر صفيح  به من  نگاه مي كند و با خودش مي گويد  اينها را براي تو تعريف ميكنم چون تو پسر خوبي هستي و معنيش را نمي فهمي   .

اگر پدر بزگ مستحق نامي باشد  شايد  مستهلك  برايش بد نباشد .

اما من خوب به حرفهايش گوش مي دهم و دم بر نمي آورم  شايد قابل تحسين است كه به مردي به اين مستهلكي امكان بدهي كه خود را قابل استفاده بداند ................

اما

اما خوب كه فكر ميكنم  خودم هم كمي از پدر بزرگها ندارم  . با همين سن و سال كم  من هم ميشه خرم را در چراگاه گذشته ميخ مي كنم 

خرم در چراگاه گذشته مي چرد و خودم چون خري در آينده مي چرم  و جالب كه خرم از من هميشه سير تر است  اين را از بوي باد گلويش خوب مي شود فهميد  يا از گرماي تاپاله اي كه بر سرم  هوار ميكند

آخر سايبان ظهر گرم امروز من هم  زير خر ديروز خفتن است همچون اجداد مهربانم .

گاهي تصميم مي گيرم الك را از سر ديوار بردارم و مغزم را الك كنم  اما مي ترسم

مي ترسم چون ميدانم هيچ چيز درشتي در سرم ندارم كه اين سوي توري الك برايم باقي بماند


سلام بابا

بابا خدا بيامرزت  امروز اومدم  سر خاكت هم برات فاتحه بخونم  هم لعنتت كنم .

فاتحه بخونم  چون حالا مي فهمم چه باباي خوبي بودي هم لعنتت كنم كه زود رفتي و ما رو همين طوري به امون خدا ول كردي .

بابا وقتي مردي مامان شوهر كرد . اين مرتيكه  فقط به فكر خودشه

بابا يادت هست مي گفتي اگه از يك آدم بزرگ ناراحت بودين بگردين رو كلش يك موي سفيد پيدا كنين و احترام همون يك مو رو نگه دارين

بابا اين همه سرش سفيده ولي نمي تونم  احترامش رو نگه دارم .

بابا از وقتي خدا بيامرز شدي ( شوهر مامان ميگه ريق رحمت رو سر كشيدي ) ديگه همسايه ها تحويلمون نمي گيرن

اون پسر همسايه بود     همون ريقوهه نمي دوني به بركت سيب هائي كه از باغ ما مي دزده چه چاق و چله شده 

بابا هميشه مي گفتم مرغ همسايه غازه  ولي بيا ببين حالا پسر همسايه غازه

بابا حالا مي فهمم اونائي كه تو به ما مي زدي كتت نبود  ناز بود

آخه اين بابا جديده ( ببخش بهش ميگم بابا ... آخه مامان بزرگ ميگه اگه زورتون به شوهر ننه نرسيد بهش بگين بابا )  همچين ما رو ميزنه كه انگار ما شوهر ننه اونيم

بابا اين يارو رو مي خوام بزنمش ولي به  دو دليل نمي زنم

اول اينكه ازش مي ترسم  دوم اينكه زورم بهش نمي رسه

بابا اگه اين دو تا مشكل نبود حتما" تا الان زده بودمش 

بابا   اون موقع ها كه زنده بودي مامان هميشه ميگفت بي بابا بمونين ايشالا ... همش مي گفت خدا اين باباتون رو مرگ بده كه من راحت شم

اما حالا همش ميگه ياد باباتون به خير   خدا بابا رو بيامرزه  چه مرد خوبي بود 

بابا   مامان هر وقت ميره سر يخچال  مي بينه خاليه ميگه  يادش به خير وقتي باباتون زنده بود اين يخچال هميشه پر بود

بابا خدا لعنتت كنه اين قدر خوب بودي




واي لنتاين

ولنتاين روز عشاق ايراني نيست

روز كشتن شيرين و فرهاد هاي وطني   با تيشه هاي وارداتيست

ظهر داغ بر صليب كشيدن بيژن منيژه ها بر داغ تپه ي جلجتاست

وقت پلاسيدن لاله هاي كاغذي در دستان دختر بختياري

هنگام تلخ باله رقصيدن ماهرخ قشقائيست

سحر گاه اعدام مهرگان و سپندارمذگان

وقت خاك سپاري مهر آريائيست

وقت پيچيدن ناله هاي هرزه گرد باد بي ناموس

وقت خواندن نماز عشق با صداي ناقوس است

هنگامه ي روضه خواندن كشيش والنتينيوس  بر  امت بي تاريخ است



ديوانه

هر كس براي خود ديوانگيهائي دارد ولي بدترين  ديوانگي  نداشتن ديوانگيست .

خوش به حال ديوانگان . ديوانگاني كه هنوز دكتر هاي ديوانه چون ديوانگان آنان در ديوانه خانه ديوانه نكرده اند .

خوشا به حال ديوانگاني كه نمي دانند ديوانه اند و فكر مي كنند ديگران ديوانه اند .

روزگاري ذيوانگان در دنيا با خيال آسوده به ديوانگيهاي خويش مشغول بودند و به عاقلان هيچ كاري نداشتند

اما لعنت بر اين بشر عاقل كه ديوانه را به ديوانه خانه برد  دست و پايش را چون جانيان به تخت بست و به او دارو داد و تلاش بسيار كرد براي درمانش . و به ديوانه فهماند كه ديوانه    ما ديوانه نيستيم  تو ديوانه اي . ببين ما آنقدر عاقل بوديم كه فهميديم تو ديوانه اي ..........

آري  بشر بي شعور با فهماندن ديوانگي به ديوانه  لذت ديوانه بودن را هم از ديوانه گرفت ...

آخر مردك ديوانه چه كار به ديوانگي ديوانه داشتي ؟ او ديوانه بود و با ديوانگي خويش ديوانه وار كيف مي كرد ........

( د ي و ا ن ه .........

درود بر دروغ

مي گويند حقيقت خوبست

مي گويند دروغ چيز بديست

مي گويم  مزخرف مي گوئيد . خزعبل مي گوئيد

حقبقت چيز بديست ... حقيقت چون نور خورشيد  كه پس از  مدتي تاريكي بر تو بتابد  كورت مي كند .

بر عكس اما دروغ  اين نعمت الهي چون شفق يا چونان فلق به همه چيز جلوه مي بخشد .

 بايد دروغ را با همه رذائل و فضائلش برگزيد. گوش كرد .باور كرد .پرستيد .ستود .دستان گوينده اش را بوسيد .

بايد به ابديت دروغ رحلت كرد و آمرزيده شد ....... آمرزيده خواهيد شد به يقين ..........


اين مطلب نام نداد ...

تحرير بلاهت بر كاغذ  يا هرچه خواستيد اين متن را بناميد

تا به حال فكر نكرده بودم چرا اينقدر زندگي هايمان آشفته است؟

شايد چون هميشه همه چيز را در زنگي نا تمام مي گذاريم  ما حتي خود زندگي را نا تمام رها مي كنيم .

چه بسيار كتابهاي نيمه خوانده رها شده  يا كارهاي نيك ناقص  و حتي دشمني هاي نيمه كاره

آيا نبايد كار ها را درست انجام دهيم . ضربه را راست روي ميخ فرود بياوريم ؟

ما حتي مذهب را هم نيمه و مصادره به مطلوب مي خواهيم

خدا از نيمه كافر نيمه معتقدين بيشتر متنفر است تا كافر مطلق .

ما حتي تكليفمان با خدايمان روشن نيست .

راستي اگر خداوند با ما اين شوخي را بكند كه در روز قيامت غايب باشد چه ؟ براي من  كه بد نخواهد شد  اما بيچاره انسانهاي خوب .

به راستي زندگي را چگونه بايد پيش برد ؟ با پرتو نبوغ يا تردستي فساد ؟ بايد در ميان مردم اين زمان چون مار خزيد يا مانند طاعون در ميانشان غلطيد ؟

دنيا پر ز تاريكي و دريغ از نور .

كله هايمان از جنس مفرغ و دلمان از اسفنج

تا پول به جيب هايمان سرازير مي شود نا گاه قد راست مي كنيم

بهتر از قبل قدم بر مي داريم  نگاهمان گستاخ و مستقيم مي شود  تا جيب خالي از هر چيز جز هيچ بود امكان آن مي رفت توي سرمان بزنند ولي تا جيب را پر مي بينيم مي توانيم حتي به گوش رئيس هم سيلي حواله كنيم .

افلاطون مي گويد : پول و تقوا چون دو وزنه ي طرفين ترازو هستند .يكي نمي تواند بالا برود مگر آن يكي  پائين بيايد .

اينها همه يعني عدم ثبات در يك راه .

.................................

زنگي هايمان از صبح تا شب از حرفهاي ميان تهي پر است كه عنصر اصلي تمامش حماقت است

تمام اوقاتمان به حواشي بي خواصيت ميگذرد    تماشاي سريالهاي ........

و اينكه اجازه مي دهيم تلوزيون به جاي ما فكر كند و حتي بچه هايمان را تربيت كند .

ذهن و قلبمان تبديل به سطل آشغال چرنديات بي ارزشي شده است كه هر روز تلوزيون و روزنامه ها توليد مي كنند .

مايكروفر به جاي ما از اشپزي لذت مي برد  و موبايل همه چيزمان شده است  حتي در دستشوئي از خودمان دورش نمي كنيم .

آنوقت كتاب تنها جزوي از دكور خانه مي شود  تازه اگر دلمان بيايد به جاي پيتزا   آلبر كامو   بخريم .

هميشه ديو داشتن در دلمان نعره مي كشد و گلويمان از تشنگي طلا خشك است . تب پول وجودمان را فرا گرفته است .

گناهاني كه در برابر ديگران از آن توبه مي كنيم را جاي ديگر به راحتي مرتكب مي شويم  و وقتي به طرف بدي كشيده مي شويم  ديگر جرات نداريم خود را در آينه وجدان نگاه كنيم .

يك عمر در مدرسه و دانشگاه به دنبال مدرك مي دويم .اي كاش  بعد از آنهمه دويدن و شلوار ساباندن به ما مدرك بدون ( م ) مي دادند .

كاش جرات داشتيم با دنيا همانگونه رفتار كنيم كه لايقش است .

همينكه يك بدبختي به ما رو مي آورد هميشه دوستي پيدا مي شود كه عجله دارد تا زودتر خبرش را به ما برساند  و در حالي كه تير اسلحه را در قلبمان خالي مي كند از ما مي خواهد كه هدف گيريش را تحسين كنيم .

اين شرح يك تراژدي ست يك ديوانگي با شكوه از جنس امروز .

اين راه پر پيچ و خم به هيچ كجا آباد مي رسد .

در دنياي دو  دوزه بازها  كسي كه يك دوز دارد هميشه بازنده است .

براي بسياري بازي دو  بر  هيچ جلو تازه شروع مي شود .

و ما هميشه مشغول ايستادن بر روي نوك پنجه هستيم  تا نام خود را بر روي يك ديوار بلند بي لك بنويسيم  تا بگوئيم  آري  ما نيز وجود داريم .

به جاي خواندن ماه و پلنگ  خوشحاليم و چشممان روشن است كه اينقدر خوش اقبال بوديم كه در دوره اي به دنيا آمديم كه مزين به نام نامي ساسي مانكن است ..........

وقت آنست كه مستان طرب از سر گيرند

تاج زرين مه از تارك شب بر گيرند

                                                                    شاهدان شمع ز كاشانه برون اندازند 

                                                                    قدسيان شعله هفت فلك در گيرند

سنگ در ساغر نيك و بد ايام زنند

ز كف سنگدلان نصفي و ساغر گيرند

                                                                آن خميده قد لاغر تن مو ريخته را

                                                                بزنند و بنوازند و به بر در گيرند

وآن كشف پشت خرف را كه همه تن شكم است

گردن گوش بمالند و چو بربر گيرند               ( مجيرالدين بيلفاني)

حضرت اخوان

ما شكسته  ما خسته

اي شما به جاي ما پيروز

اين شكست و پيروزي به كامتان خوش باد

هر چه مي خنديد

هر چه مي زنيد . مي بنديد

هر چه مي بريد .مي باريد

خوش به كامتان     اما

نعش اين عزيز را هم به خاك بسپاريد

(اخوان جان ثالث )