خیلی چاکریم جناب اخوان
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن حنیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگتاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل بر پا…
…ران گهر نثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداک
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کو همسار نیامد ….
اخوان جان ثالث
آخه به تو چه استيو جابز مرد !! مگر پسر خاله ات بود كه اين جور سر و صدا و ناله راه انداختي عمو جان ؟
يارو پولش اندازه يك كشور بود و داشتن يكي از محصولات شركتش آرزوي نود و پنج درصد همين امت جو گير .
آقا بعله مرد خوبي بود ، به فقرا هم كمك مي كرد ، به پيشرفت تكنولوژي هم كمك كرد . من هم به طور كلي آدم حسودي هستم به پولش و موفقيتش حسوديم ميشه ( اين رو گفتم كه بدونيد )
مرد كه مرد فداي سرم كه مرد .
ديگه غكس پرو فايل فيس بوك عوض كردن و سيب كخ خورده ووو بي خيال بابا !!
خدا بيا مرز بابا بزرگ راست ميگفت دو تا چيز دو دنيا خيلي سر و صدا داره ك..ن دادن فقير و مردن پولدار و بر عكسش هم كه خوب معلوله اصلا" صداش در نمياد ..


اين كيست ؟
گرگي محتضر زخميش بر گردن
با زخمه هاي دمبدم كاه نفسهايش
افسانه هاي نوبت خود را
در ساز اين ميرنده تن غمناك مي نالد .
وين كيست ؟ كفتاري ز گودال آمده بيرون
سرشار و سير از لاشهء مدفون
بي اعتنا با من نگاهش پوز خود بر خاك مي مالد
............................
شنيده ام تازگي ها حيوان عاليمقامي شده اي . به بركت بازار خوب فروش آدمها . راستي آدمي را به چه مقياس مي فروشي؟ دانه اي ؟ كيلوئي ؟ يا ميشماري يك دشمن دو دشمن و..... دشمنيت از چه راست ؟
پدر بزرگت پدر و عموهايت و پدرت تو و برادرانت را راءسي مي شمردند يا قلاده اي ؟؟
مهم نيست مي دانم فهم كلمه ي انسانيت بايد به طرز وحشتناكي برايت مشكل باشد .
آيا تا به حال با وجدان فقيرت دست به گريبان بوده اي ؟
يا به قيمت انسانها فكر كرده اي ؟ ميدانم از قدر قيمت هيچ نميفهمي .
اي كاش دوئل منسوخ نشده بود . آنوقت مي توانستم تو را به نبردي برابر براي شرافتي كه نداري دعوت كنم .
اشكال كار اينجاست كه من تو را از سالها پيش مي شناسم
بايد خوب يادت باشد تو همان موقع هم مي فروختي .
فراموش كه نكرده اي ؟؟؟
زنگهاي تفرح و ورزش در دستشوئي مدرسه دنبه ي گرم به دندان گرگان تازه بالغ مي دادي
ته كلاسي ها مشتري دائم بازاز بورس تو بودند .
اي كاش اندكي مرد بودي تا با تو مردانه سخن ميگفتم
سهم تو از مردانگي تنها همان دمي ست كه از جلويت روئيده است...
در اين لحظه هاي كوچك چه قدر احساس بزرگي ميكني پهلوان پنبه اي ...
مي ترسم آنچه جانت از آن لبريز است محيط را آلوده كند اي مرده ي جنبان .
شك دارم كه تو از نسل من باشي
شك دارم تو هم متولد دهه ي شصت باشي
نسل من با هم متحد است با هم مي ايستند با هم رنج مي برند و با هم مهربانند.
نه تو از نسل ديگري مي آئيي تو از نسل هابيل و قابيلي كه هنوز نمي دانم كدام يك ديگري را كشت ؟
هرچه باشد برادر كشي مدرن را پيش گرفته اي .
به من بگو كيفيت نان را مي پسندي يا كمييت ؟
شك ندارم تعدادش برايت مهمتر است
حال تفاوتي نمي كند نان در چه مي زني و كوفت مي كني .
كتاب قيافه شناسي گال ( پزشك آلماني )را مي خواندم. حال ميبينم تو به شدت بايد شكل يهودا خائن باشي .
( يار به دنيا مفروش كه بسي سود نكرد آنكه يوسف به زر ناصره بفروخته بود )
لعنت خدا بر تو روزي خواهي فهميد يك مشت من چه مزه اي دارد.
به راستي زير آسمان دو تا كفتار مثل تو نمي توان پيدا كرد .
براي به جائي رسيدن نبايد كه حتما" دروغ بگوئي كمر خم كني روي زمين بخزي چاپلوسي كني و بدتر از همه آدم بفروشي ...........
مي تواني مانند ديگر *انسانها *( مرا ببخش كه از كلمه اي استفاده ميكنم كه براي تو نا مفهوم است ) كار و تلاش پيشه كني .
تا به حال از غرقاب روح چيزي شنيده اي ؟ از عرق ريزان روح چطور ؟
من ساده لوح را باش با كه از چه مي گويم .!!!!....قسم مي خورم تو حاضري حتي استخوانهاي پدرت را هم بفروشي .
هميشه به هر چيز كه نمي توانم دركش كنم احترام مي گذارم
تو را نمي توانم درك كنم ولي به هيچ وجه احترام برايت قائل نيستم .
مادرم به من در تمام زندگي مهر آموخته است بخشش و گذشت
از مادرم و تمام تعاليمش شرمنده ام زيرا هيچ يك از آموزه هايش در برابر تو كار گر نيست .
ببين اي همكلاسي از تو بدم نمي آيد .... ........ متنفرم
نكته اي اينجا هست و آن اينكه تو با پيروري از طبيعتت آدم مي فروشي و من بر خلاف طبيعتم از يك شبهه انسان متنفرم .
به نظر من تو براي خودت هم ناباب و مضري .... آخر هرچه باشد شبيه انسانها بر دو پا راه مي روي ......
هر وقت تو را ميبينم با تمام قدرت عضلات دهانم و مشتم را تحت انظباط در مي آورم تا تف و مشت بر صورتت نكوبم .
كفتار هميشه كفتار مي ماند و تو هميشه يك كفتار بوده اي .
نمي خواهم نقش ناصحان را بازي كنم چون اينها نصيحت نيست
نفرين نامه است
اينقدر هم تقوا ندارم كه تو را ببخشم
آخر اي خر تو مرا هم فروختي ....يادت كه نرفته است ؟؟؟؟
راستي قيمت من چند بود ؟ ؟ ؟
اميدوارم در دنيا به عذاب بي سايگي گرفتار شوي .... آري فكر ميكنم نداشتن سايه عذاب خوبي باشد .
با مسرت خاطر از تنفرم سخن مي گويم بي دلهره از اين تفاءل وحشتناك .
قسم به هرچه در زمين و آسمان مقدس است تو برايم چندش آور ترين مخلوق خدائي .
شايد تو مخلوق ساعات پاياني خلقت و از سر بي حوصلگي باشي . يا محصول گل بازي شيطانكها . نمي دانم هرچه هستي كريح المنظر و عنكر الاصواتي .
تو را با وجدان كثيفت تنها مي گذارم و خواننده اين متن را با هرچه در باره من مي انديشد .
خواننده را تنها مي گذارم تا فكر كند من انسان كينه نوزي هستم .
اي كاش همه تو را مي شناختند آنوقت قضاوت كمي برايشان راحت تر مي شد ..
( سيگار ونستون چهار خط 2 قران يك بطر مشروب و يك سير پسته 5 قران ... قيمت گوشت فلان تومان بود و.....)
حتي دروغ هايشان هم مثل يكديگر است. با اين توپ سالهاست است كه شليك مي كنند
گوئي تاريخ قسمتي از تكرار نا پذيريش را به آنها داده است . با اينها نمي تواني از دست خاطرات فرسوده در امان باشي
چنان ديروز و امروز را كنار هم مي گذارند كه گوئي مسابقه ي مقايسه است
مردمان اين سن و سال هميشه مغلوب خاطراتند
بعضي هايشان چون پلنگ يا چون قوچي كه ناگهان مي فهمد مدتيست كه تير خورده است هنوز مات و مبهوتند .
و خاطراتشان گاهي بوئي خاص را در فضا پخش مي كند . پدر بزرگ گاهي هنگام تعريف خاطرات قيافه اي چنان جدي به خود مي گيرد كه فقط كودكان مي توانند داشته باشند .
پدر جان چرا اصرار داري به گذشته جاودانگي عطا كني ...
پدر بزرگ گاهي خاطراتي را تعريف مي كند و بعد عاقل اندر صفيح به من نگاه مي كند و با خودش مي گويد اينها را براي تو تعريف ميكنم چون تو پسر خوبي هستي و معنيش را نمي فهمي .
اگر پدر بزگ مستحق نامي باشد شايد مستهلك برايش بد نباشد .
اما من خوب به حرفهايش گوش مي دهم و دم بر نمي آورم شايد قابل تحسين است كه به مردي به اين مستهلكي امكان بدهي كه خود را قابل استفاده بداند ................
اما
اما خوب كه فكر ميكنم خودم هم كمي از پدر بزرگها ندارم . با همين سن و سال كم من هم ميشه خرم را در چراگاه گذشته ميخ مي كنم
خرم در چراگاه گذشته مي چرد و خودم چون خري در آينده مي چرم و جالب كه خرم از من هميشه سير تر است اين را از بوي باد گلويش خوب مي شود فهميد يا از گرماي تاپاله اي كه بر سرم هوار ميكند
آخر سايبان ظهر گرم امروز من هم زير خر ديروز خفتن است همچون اجداد مهربانم .
گاهي تصميم مي گيرم الك را از سر ديوار بردارم و مغزم را الك كنم اما مي ترسم
مي ترسم چون ميدانم هيچ چيز درشتي در سرم ندارم كه اين سوي توري الك برايم باقي بماند
بابا خدا بيامرزت امروز اومدم سر خاكت هم برات فاتحه بخونم هم لعنتت كنم .
فاتحه بخونم چون حالا مي فهمم چه باباي خوبي بودي هم لعنتت كنم كه زود رفتي و ما رو همين طوري به امون خدا ول كردي .
بابا وقتي مردي مامان شوهر كرد . اين مرتيكه فقط به فكر خودشه
بابا يادت هست مي گفتي اگه از يك آدم بزرگ ناراحت بودين بگردين رو كلش يك موي سفيد پيدا كنين و احترام همون يك مو رو نگه دارين
بابا اين همه سرش سفيده ولي نمي تونم احترامش رو نگه دارم .
بابا از وقتي خدا بيامرز شدي ( شوهر مامان ميگه ريق رحمت رو سر كشيدي ) ديگه همسايه ها تحويلمون نمي گيرن
اون پسر همسايه بود همون ريقوهه نمي دوني به بركت سيب هائي كه از باغ ما مي دزده چه چاق و چله شده
بابا هميشه مي گفتم مرغ همسايه غازه ولي بيا ببين حالا پسر همسايه غازه
بابا حالا مي فهمم اونائي كه تو به ما مي زدي كتت نبود ناز بود
آخه اين بابا جديده ( ببخش بهش ميگم بابا ... آخه مامان بزرگ ميگه اگه زورتون به شوهر ننه نرسيد بهش بگين بابا ) همچين ما رو ميزنه كه انگار ما شوهر ننه اونيم
بابا اين يارو رو مي خوام بزنمش ولي به دو دليل نمي زنم
اول اينكه ازش مي ترسم دوم اينكه زورم بهش نمي رسه
بابا اگه اين دو تا مشكل نبود حتما" تا الان زده بودمش
بابا اون موقع ها كه زنده بودي مامان هميشه ميگفت بي بابا بمونين ايشالا ... همش مي گفت خدا اين باباتون رو مرگ بده كه من راحت شم
اما حالا همش ميگه ياد باباتون به خير خدا بابا رو بيامرزه چه مرد خوبي بود
بابا مامان هر وقت ميره سر يخچال مي بينه خاليه ميگه يادش به خير وقتي باباتون زنده بود اين يخچال هميشه پر بود
بابا خدا لعنتت كنه اين قدر خوب بودي
روز كشتن شيرين و فرهاد هاي وطني با تيشه هاي وارداتيست
ظهر داغ بر صليب كشيدن بيژن منيژه ها بر داغ تپه ي جلجتاست
وقت پلاسيدن لاله هاي كاغذي در دستان دختر بختياري
هنگام تلخ باله رقصيدن ماهرخ قشقائيست
سحر گاه اعدام مهرگان و سپندارمذگان
وقت خاك سپاري مهر آريائيست
وقت پيچيدن ناله هاي هرزه گرد باد بي ناموس
وقت خواندن نماز عشق با صداي ناقوس است
هنگامه ي روضه خواندن كشيش والنتينيوس بر امت بي تاريخ است
خوش به حال ديوانگان . ديوانگاني كه هنوز دكتر هاي ديوانه چون ديوانگان آنان در ديوانه خانه ديوانه نكرده اند .
خوشا به حال ديوانگاني كه نمي دانند ديوانه اند و فكر مي كنند ديگران ديوانه اند .
روزگاري ذيوانگان در دنيا با خيال آسوده به ديوانگيهاي خويش مشغول بودند و به عاقلان هيچ كاري نداشتند
اما لعنت بر اين بشر عاقل كه ديوانه را به ديوانه خانه برد دست و پايش را چون جانيان به تخت بست و به او دارو داد و تلاش بسيار كرد براي درمانش . و به ديوانه فهماند كه ديوانه ما ديوانه نيستيم تو ديوانه اي . ببين ما آنقدر عاقل بوديم كه فهميديم تو ديوانه اي ..........
آري بشر بي شعور با فهماندن ديوانگي به ديوانه لذت ديوانه بودن را هم از ديوانه گرفت ...
آخر مردك ديوانه چه كار به ديوانگي ديوانه داشتي ؟ او ديوانه بود و با ديوانگي خويش ديوانه وار كيف مي كرد ........
( د ي و ا ن ه .........
مي گويند دروغ چيز بديست
مي گويم مزخرف مي گوئيد . خزعبل مي گوئيد
حقبقت چيز بديست ... حقيقت چون نور خورشيد كه پس از مدتي تاريكي بر تو بتابد كورت مي كند .
بر عكس اما دروغ اين نعمت الهي چون شفق يا چونان فلق به همه چيز جلوه مي بخشد .
بايد دروغ را با همه رذائل و فضائلش برگزيد. گوش كرد .باور كرد .پرستيد .ستود .دستان گوينده اش را بوسيد .
بايد به ابديت دروغ رحلت كرد و آمرزيده شد ....... آمرزيده خواهيد شد به يقين ..........
تا به حال فكر نكرده بودم چرا اينقدر زندگي هايمان آشفته است؟
شايد چون هميشه همه چيز را در زنگي نا تمام مي گذاريم ما حتي خود زندگي را نا تمام رها مي كنيم .
چه بسيار كتابهاي نيمه خوانده رها شده يا كارهاي نيك ناقص و حتي دشمني هاي نيمه كاره
آيا نبايد كار ها را درست انجام دهيم . ضربه را راست روي ميخ فرود بياوريم ؟
ما حتي مذهب را هم نيمه و مصادره به مطلوب مي خواهيم
خدا از نيمه كافر نيمه معتقدين بيشتر متنفر است تا كافر مطلق .
ما حتي تكليفمان با خدايمان روشن نيست .
راستي اگر خداوند با ما اين شوخي را بكند كه در روز قيامت غايب باشد چه ؟ براي من كه بد نخواهد شد اما بيچاره انسانهاي خوب .
به راستي زندگي را چگونه بايد پيش برد ؟ با پرتو نبوغ يا تردستي فساد ؟ بايد در ميان مردم اين زمان چون مار خزيد يا مانند طاعون در ميانشان غلطيد ؟
دنيا پر ز تاريكي و دريغ از نور .
كله هايمان از جنس مفرغ و دلمان از اسفنج
تا پول به جيب هايمان سرازير مي شود نا گاه قد راست مي كنيم
بهتر از قبل قدم بر مي داريم نگاهمان گستاخ و مستقيم مي شود تا جيب خالي از هر چيز جز هيچ بود امكان آن مي رفت توي سرمان بزنند ولي تا جيب را پر مي بينيم مي توانيم حتي به گوش رئيس هم سيلي حواله كنيم .
افلاطون مي گويد : پول و تقوا چون دو وزنه ي طرفين ترازو هستند .يكي نمي تواند بالا برود مگر آن يكي پائين بيايد .
اينها همه يعني عدم ثبات در يك راه .
.................................
زنگي هايمان از صبح تا شب از حرفهاي ميان تهي پر است كه عنصر اصلي تمامش حماقت است
تمام اوقاتمان به حواشي بي خواصيت ميگذرد تماشاي سريالهاي ........
و اينكه اجازه مي دهيم تلوزيون به جاي ما فكر كند و حتي بچه هايمان را تربيت كند .
ذهن و قلبمان تبديل به سطل آشغال چرنديات بي ارزشي شده است كه هر روز تلوزيون و روزنامه ها توليد مي كنند .
مايكروفر به جاي ما از اشپزي لذت مي برد و موبايل همه چيزمان شده است حتي در دستشوئي از خودمان دورش نمي كنيم .
آنوقت كتاب تنها جزوي از دكور خانه مي شود تازه اگر دلمان بيايد به جاي پيتزا آلبر كامو بخريم .
هميشه ديو داشتن در دلمان نعره مي كشد و گلويمان از تشنگي طلا خشك است . تب پول وجودمان را فرا گرفته است .
گناهاني كه در برابر ديگران از آن توبه مي كنيم را جاي ديگر به راحتي مرتكب مي شويم و وقتي به طرف بدي كشيده مي شويم ديگر جرات نداريم خود را در آينه وجدان نگاه كنيم .
يك عمر در مدرسه و دانشگاه به دنبال مدرك مي دويم .اي كاش بعد از آنهمه دويدن و شلوار ساباندن به ما مدرك بدون ( م ) مي دادند .
كاش جرات داشتيم با دنيا همانگونه رفتار كنيم كه لايقش است .
همينكه يك بدبختي به ما رو مي آورد هميشه دوستي پيدا مي شود كه عجله دارد تا زودتر خبرش را به ما برساند و در حالي كه تير اسلحه را در قلبمان خالي مي كند از ما مي خواهد كه هدف گيريش را تحسين كنيم .
اين شرح يك تراژدي ست يك ديوانگي با شكوه از جنس امروز .
اين راه پر پيچ و خم به هيچ كجا آباد مي رسد .
در دنياي دو دوزه بازها كسي كه يك دوز دارد هميشه بازنده است .
براي بسياري بازي دو بر هيچ جلو تازه شروع مي شود .
و ما هميشه مشغول ايستادن بر روي نوك پنجه هستيم تا نام خود را بر روي يك ديوار بلند بي لك بنويسيم تا بگوئيم آري ما نيز وجود داريم .
به جاي خواندن ماه و پلنگ خوشحاليم و چشممان روشن است كه اينقدر خوش اقبال بوديم كه در دوره اي به دنيا آمديم كه مزين به نام نامي ساسي مانكن است ..........
وقت آنست كه مستان طرب از سر گيرند
تاج زرين مه از تارك شب بر گيرند
شاهدان شمع ز كاشانه برون اندازند
قدسيان شعله هفت فلك در گيرند
سنگ در ساغر نيك و بد ايام زنند
ز كف سنگدلان نصفي و ساغر گيرند
آن خميده قد لاغر تن مو ريخته را
بزنند و بنوازند و به بر در گيرند
وآن كشف پشت خرف را كه همه تن شكم است
گردن گوش بمالند و چو بربر گيرند ( مجيرالدين بيلفاني)
اي شما به جاي ما پيروز
اين شكست و پيروزي به كامتان خوش باد
هر چه مي خنديد
هر چه مي زنيد . مي بنديد
هر چه مي بريد .مي باريد
خوش به كامتان اما
نعش اين عزيز را هم به خاك بسپاريد
(اخوان جان ثالث )